X
تبلیغات
شعر انتظار
شعر انتظار
شعر انتظار در ادبیات ایران

 

مهدی بیا مهدی بیا مهدی بیا

 

 

گل با صفاست اما بی تو صفا ندارد

 

گر بر رخت نخندد در باغ جا ندارد

 

 

پیش تو ماه و باید رخ بر زمین بساید

 

بی پرده گر بر آید شرم وحیا ندارد

 

 

ای وصل تو شکیبم، ای چشم تو طبیبم

 

باز آ که درد هجران بی تو دوا ندارد

 

 

فریاد بی صدایم در سینه حبس گشته

 

از بس که ناله کردم آهم صدا ندارد

 

 

گفتم که در کنارت، جان را کنم نثارت

 

تیغ از تو گردن از من، چون و چرا ندارد

 

 

هرکس تو را ندارد جز بی کسی چه دارد

 

جز بی کسی چه دارد هرکس تو را ندارد

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

تو طلوع آفتابی...

 

به غمی نشسته بودم

ز گنه شکسته بودم

به هوای نان گندم

زتو من گسسته بودم

 

به سیاهی و شب و غم

به سکوت و مر گ ماتم

به همین دو روز دنیا

زتو دور مانده بودم

 

تو مرا زمن ستاندی

به سپیده ام رساندی

زصفا و مهر وجودت

به من سیه چشاندی

 

تو طلوع آفتابی

به شب ظلمت جانم

نبود که بی هوایت

 لحظه ی دگر بمانم

 

من کجا و سایه ساری که

 ز دستان تو ریزد

من کجا و آتشی که

 ز محبت تو خیزد

 

من زمین تو آسمانی

من غمگین تو شادمانی

من همین که می نمایم

تو همان که می کشانی

 

(فایل صوتی موجود است)


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

شب و آشفتگی

 

هزار آیینه می روید ، به هر جا می نهی پا را

همین قدر از تو می دانم : هوایی کرده ای ما را

 

سحر می لغزد از سر شانه هایت تا بیاویزد

به گرد بازوانت باز ، بازوبند ِ دریا را

 

میان چشمهایت دیده ام  قد می کشد باران

و اندوهی که وسعت می دهد بی تابی ما را

 

- شمردم بارها انگشتهایم را ، بگو آیا -

از اول بشمرم بر روی چشمم می نهی پا را ؟

 

من از طعم دو بیتی های باران خورده لبریزم

کنار اشکهایم می شود آویخت دریا را

 

شب و آشفتگی بادستهایت می خورد پیوند

زمین گم می کند در شیب سرگردانیّت ما را

 

 تمام راه پر می گردد از آوای سرشارت

و باران می تکاند اشتیاق اطلسی ها را

 

(فایل صوتی موجود است)

 

 

بوی صبح

 

کسی که می رسد و ریشه می دواند باز

میان عطر و نسیم و پرنده و پرواز

 

کسی که خرقه اش از بوی صبح سرشار است

و روز می شود از سمت چشم او آغاز

 

کسی که می شکفد لا به لای لبخندش

هزار پیچک وحشی ، هزار چشم انداز

 

کسی که بذر مرا می کند نهان در خاک

و صبر می کند آن قدر تا برویم باز

 

سپید گون و شکوفنده می رسد از راه

چه آرزوی غریبی ، چقدر دور و دراز

 

اگر چه هیچ نشانی ندیده ام ، بگذار

پی نگاه بیابانی اش بگردم باز

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

 یا ایها العزیز ...

 

پر کن دوباره کیل مرا ایهاالعزیز

دست من و نگاه شما ایهاالعزیز

 

رو از من شکسته مگردان که سالهاست

رو کرده ام به سمت شما ایها العزیز

 

جان را گرفته ام به سر دست و آمدم...

از کوره راه های بلا ایهاالعزیز

 

وادی به وادی آمده ام از درت مران

وا کن دری به روی گدا ایهاالعزیز

 

چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود

iین کاسه را...فاوف لنا...ایهاالعزیز

 

ما جان ومال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایهاالعزیز

 

.. .دستم تهی است راه بیابان گرفته ام

 محتاج یک نگاه تو یا ایهاالعزیز

 

 (فایل صوتی موجود است)


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

الامسافر صحرا خدا کند که بيايي


الا مسافر صحرا خدا کند که بيايي
اميد غائب زهرا، خدا کند که بيايي

کنون که دل شده پر خون براي خاطر مجنون
تو اي حقيقت ليلا، خدا کند که بيايي

براي اينکه ببينم پس از غياب هزاره
مزار مخفي زهرا، خدا کند که بيايي

دلم دوباره ز غمها کنون رميده زِهرجا
گرفته بهر تو تنها، خدا کند که بيايي

به انتظار قدومت، دو ديده دوخته ام من
به قفل بسته درها، خدا کند که بيايي

دوباره روز گذشت و نيامدي تو وليکن
براي لحظه فردا، خدا کند که بيايي

ميان عاشق و معشوق، چه جاي قيد و مکاني
چه اين مکان و چه هرجا، خدا کند که بيايي

بدون حُسن تو اي گُل بهار جلوه ندارد
گل شکفته زيبا، خدا کند که بيايي

 

فایل صوتی با صدای هادی گرسویی موجود است .

شاعرش را نمی دانم . اگر می دانید ممنون می شوم اطلاع دهید.


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

این هفته هم گذشت....

این هفته هم گذشت تو اما نیامدی

خورشید خانواده ی زهرا نیامدی

 

از جاده ی همیشه ی چشم انتظارها

 ای آخرین مسافردنیا نیامدی

 

صبحی کنار جاده تو را منتظر شدیم

"آمد غروب،رفت وتوآقا نیامدی"

 

امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنیم؟

 آقای من ! اگر زد وفردا نیامدی

 

غیبت بهانه ای است که پاکیزه تر شویم

تا روبرویمان نشدی ، تا نیامدی!

(فایل صوتی با صدای هادی گرسویی موجود است)

 

سه شنبه های من

يك شب بيا ستاره بريزم به پای تو

ای آفتاب من همه چيزم فدای تو

 

يك شب بيا به ما برسد ای اذان صبح

از پشت بام مسجد كوفه صدای تو

 

ما مدتیست خانه تكانی نكرده ايم

شرمنده ايم در دل ما نيست جای تو

 

غير از همين دو قطره اشكی كه مانده بود

چيزی نداشتم كه بيارم برای تو

 

از روزهای هفته سه شنبه برای من

شبهای پنجشنبه و جمعه برای تو

 

روزی به خاطر سفر جمكران من

روزی به خاطر سفر كربلای تو

فایل صوتی با صدای هادی گرسویی موجود است)

 

" دوازده "

من حقّم است هشت گرفتم چرا که من
یک جمله هم نساخته ام با دوازده

با چند نمره  باشد اگر  رد نمی شوی
یک ، دو ، سه ، ... ، هفت ، هشت، نَه آقا دوازده

بی تو تمامِ اهل قیامت رفوزه اند
ای نمرۀ قبولی ِ دنیا، دوازده

***

ثانیه های کـُند توسل می آورند
یا "صاحب الزمان خدا" یا "دوازده"

حالا که ساعت تو و چشم خدا یکی است
آقا چقدر مانده زمان تا دوازده

امروز اگر نشد ولی یکروز می شود
ساعت به وقت شرعی زهرا (س) دوازده

 

غروب خاکستري
 
 امروز آقا، بي تو جور ديگري بود
 حتي نگاه ياسها، نيلوفري بود
 
 خورشيد مثل پنج شنبه پا نمي شد
 انگار بين رختخوابش بستري بود
 
 برشانه هاي شمع ها در اول صبح
 تابوت يک پروانه ي خاکستري بود
 
 وضعيت آب و هوا مثل هميشه
 مثل هواي جمعه ي پشت سري بود
 
 چشم زمين جاهليت خيز دنيا
 دنبال خط
ّ
کوفي پيغمبري بود
 
 اينکه غروب است و کمي بارانيم، نه
 از اولش همه روز گريه آوري بود
 
 در چشمايم ، التماس آخرينم
 ما را به سمت "چشمهايت مي بري" بود
 
 اين سال هشتادوچهار شمسي ما
 آقا چه مي شد سالِ خورشيدي تري بود؟

مرد ظهور

ما منتظريم از سفر، برگردي
يکروز شبيه رهگذر برگردي


با کاسه ي آب و مجمري از اسپند
ما آمده ايم پشت در، برگردي


وقتي سر شب که رفتنت را ديديم
گفتيم نمي شود سحر، برگردي؟؟


ما منتظر تو ايم آقا، نکند
يک جمعه غروب بي خبر برگردي


من گوشه نشين کوچه ي برگشتــم
اي کاش که از همين گذر برگردي


پرواز نمي کنيم از اينجا، بايد
در فصل نبود بال و پر برگردي


وقتش نرسيده است اي مرد ظهور
با سيصدوسيزده نفر،
برگردي؟

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

تو حاضری بی آنکه .....

 

گاهي اگر با ماه صحبت كرده باشي

از ما اگر پيشش شكايت كرده باشي

 

گاهي اگر در چاه مانند پدر آه

اندوه مادر را حكايت كرده باشي

 

گاهي اگر زير درختان مدينه

بعد از زيارت استراحت كرده باشي

 

گاهي اگر بعد از وضو مكثي كني تا

آيينه يي را غرق حيرت كرده باشي

 

در سال هاي سال دوري و صبوري

چشم انتظاري را شفاعت كرده باشي

 

حتي اگر بي آن كه مشتاقان بدانند

گاهي نمازي را امامت كرده باشي

 

يا در لباس ناشناسي در شب قدر

از خود حديثي را روايت كرده باشي

 

يا در ميان كوچه هاي تنگ و خسته

نان و پنير و عشق قسمت كرده باشي

 

پس بوده يي و هستي و مي آيي از راه

تا حق دل ها را رعايت كرده باشي

 

پس مردمك هاي نگاه ما عقيم اند

تو حاضري بي آن كه غيبت كرده باشي!

(فایل صوتی با صدای هادی گرسویی)

 

دل تنگی

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

تکراریند پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

احساس می کنی که زمین بی قواره است!
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

 

دعوت شعر

به آستان تو پر می کشم به دعوت شعر

قلم به یاد تو گل می دهد به حضرت شعر

 

صدای پای کسی می رسد هوا ابریست

تو و حکایت باران من و حکایت شعر

 

من و حکایت چشمی که می شود مهمان

شبی به چای تغزل شبی یه شربت شعر

 

شبی به شربت شعر از تو می نویسم و بعد

ستاره می شمرم سالها به حسرت شعر

 

اگر قلم به جز از تو نوشته باشد هم

امان نمی دهدش لحظه ای شکایت شعر

 

شکایت از تو ندارم که دیر می آیی

شکایت من ازین مردم است و غربت شعر

 

کجاست آنکه دلم را به نام می خواند؟

کجاست آنکه به او می رسد اشارت شعر:

 

زمان آمدن آن بهار نزدیک است

دوازده غزل از تو گذشته ساعت شعر!

 

زمانش رسیده برگردی

 گمان کنم که زمانش رسیده برگردی

به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی

 

هزار بیت فرج نذر می کنم شاید

به دفتر غزلم ای قصیده برگردی

 

زمان آن نرسیده کرامتی بکنی

قدم به خانه گذاری به دیده برگردی؟

 

مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی

به شهر سبز ترین آفریده برگردی

 

گمان کنم که زمانش...گمان کنم حالا

که پلک شاعری من پریده برگردی

 

نگاه کن! به خدا بی تو زندگی تنهاست

قبول کن که زمانش رسیده برگردی

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

هوای باران

صبحي دگر مي آيد اي شب زنده داران
از قله هاي پر غبار روزگاران

از بيکران سبز اقيانوس غيبت
مي آيد او تا ساحل چشم انتظاران

آيد به گوش از آسمان: اين است مهدي
خيزد خروش از تشنگان: اين است باران

با تيغ آتش مي درد آن وارث نور
در انتهاي شب گلوي نابکاران

از بيشه زار عطرهاي تازه آيد
چون سرخ گل بر اسب رهوار بهاران

آهنگ ميدان تا کند او، باز ماند
در گرد راهش مرکب چابک سواران

آيينه آيين حق، اي صبح موعود
ماييم سيماي تو را آيينه داران

ديگر قرار بي تو ماندن نيست در دل
کي مي شود روشن به رويت چشم ياران؟


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

بوی نرگس

 

 تو می آیی ازدورها   

 از آن سوی مرز زمان

چو خورشید بر اسب نور

چو مهمانی از کهکشان

 

می آیی که روح مرا

 پر از بوی نرگس کنی

  و در فهم آلاله ها

 مرا دشتی از حس کنی

 

اگر تو نیایی کسی

 به باران نخواهد رسید 

 و افسانه ی انتظار

به پایان نخواهد رسید 

 

اگر تو نیایی، کویر

همین خاک داغ و است و بس

درختان روی زمین

همه میله های قفس

 

بیا زودتر که هنوز

زمین و زمان مال توست

و آبی ترین آسمان

به زیر پر و بال توست

فایل صوتی از موسسه رسائل موجود است )

 

 

بوی نرگس

 

تو نور و نرگس و نماز

می آوری برای من

چقدر دیر کرده ای

بیا سری به ما بزن

 

به خاک مژده داده ام

که باز می رسد بهار

دوباره غنچه می کند

 درخت خشک انتظار

 

تمام این درختها

که چشمشان به راه توست

ببین که برگهایشان

چه سبز در نگاه توست

 

به یک پرنده گفته ام

که تازه می شود پرت

کسی ز راه می رسد

و می شود تو باورت

 

به چشمه ها خبر بده

که پر ترانه تر شوند

به آب و آسمان بگو

که شاعرانه تر شوند

 

ز راه می رسد کسی

که درس می دهد به آب

و دستهای او پر از

شقایق است و آفتاب

 

کسی که چشم می دهد

به کورهای این زمین

میان راه هیچ کس

کسی نمی کند کمین

 

پر از پرنده می شود

تمام این زمین ما

بیا، بیا، بیا، بیا

عزیز و بهترین ما

( فایل صوتی مو جود است )


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

 سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات     

 تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

 

شبم به روی تو روزست و دیده‌ها به تو روشن      

و ان هجرت سواء عشیتی غداتی

 

اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم     

 مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی

 

من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم     

 اگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی

 

شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد     

 و قد تفتش عین الحیوه فی الظلمات

 

فکم تمرر عیشی و انت حامل شهد      

جواب تلخ بدیعست از آن دهان نباتی

 

نه پنج روزه عمرست عشق روی تو ما را      

وجدت رائحه الود ان شممت رفاتی

 

وصفت کل ملیح کما یحب و یرضی     

 محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی

 

اخاف منک و ارجوا و استغیث و ادنو     

 که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی

 

ز چشم دوست فتادم به کامه دل دشمن      

احبتی هجرونی کما تشاء عداتی

 

فراق نامه سعدی عجب که در تو نگیرد      

و ان شکوت الی الطیر نحن فی الوکنات

(فابل صوتی با صدای هادی گرسویی موجود است )

 

ای یار ناگزیر که دل در هوای توست

 

ای یار ناگزیر که دل در هوای توست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست



غوغای عارفان و تمنّّای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای توست



گر تاج می دهی غرض ما قبول تو

ور تیغ می زنی طلب ما رضای توست



گر بنده می نوازی و گر بنده می کشی

زجر و نواخت هرچه کنی رای رای توست

 

گر در کمند کافر و گر در دهان شیر

شادی به روزگار کسی که آشنای توست

 

هر جا که روی زنده دلی بر زمین تو

هر جا که دست غمزه ای بر دعای توست  

 

تنها نه من به قید تو درمانده ام اسیر

کز هر طرف شکسته دلی مبتلای توست



قومی هوای نعمت دنیا همی پزند

قومی هوای عقبی و ما را هوای توست

 

قوت روان شیفتگان التفات تو

آرام جان زنده دلان مرحبای توست



گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی

عذری که می رود به امید وفای توست



شاید که در حساب نیاید گناه ما

آن جا که فضل و رحمت بی منتهای توست

 

کس را بقای دایم و عهد مقیم نیست

جاوید پادشاهی و دایم بقای توست

 

هر جا که پتدشاهی و صدری و سروری

موقوف آستان در کبریای توست


سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت

خاموشی از ثنای تو حدّ ثنای توست

 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

 

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

 

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

 

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

 

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

 

دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند

زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

 

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

 

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

 

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

 

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

 

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

 

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست

 مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست

هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست

 

چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم

که یاد می‌نکند عهد آشیان ای دوست

 

گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت

به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست

 

دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست

بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست

 

تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست

 

جفا مکن که بزرگان به خرده‌ای ز رهی

چنین سبک ننشینند و سرگران ای دوست

 

به لطف اگر بخوری خون من روا باشد

به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست

 

مناسب لب لعلت حدیث بایستی

جواب تلخ بدیعست از آن دهان ای دوست

 

مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش

اگر مراد تو قتلست وارهان ای دوست

 

که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد

به دوستی که غلط می‌برد گمان ای دوست

 

که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار

ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

آیینه

نشد که آینه باشم برای دیدن تو          

بیا که آینه خواهم شد از رسیدن تو

 

فرود آمدنت را چقدر بی تابم            

تمام خواهش محضم به شوق دیدن تو

 

حرام باد به چشمان ابری من خواب     

 مباد خفته بمانم دم وزیدن تو

 

بیا که ناشدنی شد به تو رسیدن من      

 چه ساده می شود اما به من رسیدن تو

 

به اوج عجز رسیدی پرنده زخمی       

 همین فراز هدف بود از پریدن تو

(فایل صوتی موجود است )

 

باران نام تو

 نام تو بر زبان من آمد؛ زبانه شد

سيل گدازه هاي خروشان روانه شد 

 

گفتم به خاک، نام تو را؛ جنگلي سرود

گفتم به شعر ، نام تو را؛ عاشقانه شد

 

گفتم به باد، نام تو را گرد باد گشت

گفتم به رود، نام تو را؛ بي کرانه شد

 

گفتم به راه، نام تو را؛ رفت و رفت و رفت ...

گفتم به لحظه ها، نام تو را .. ؛ جاودانه شد

 

اين حرف ها – همهمه اي در غبار بود-

باران نرم نام تو آمد؛ ترانه شد

 

خورشید آزادی

از تو دورم؛ اي به من نزديک! دوري تا به چند
من در اين اندوه پوسيدم.. بيا لختي بخند


اي كه نا پيداترين اي! از تو پيداتر كجاست؟
تا تو را روشن ببينم، چشمهايم را ببند


با وجودم حس ادراك تو در آميخته ست
كاين چنين ذرات احساس ام برايت مي تپند


گاه گاهي مي تواني هم نشين من شوي
گاه گاهي مهربانان مهربان تر مي شوند


مي تواني محو درخورشيد چشمانت كني
اختراني را كه در آفاق روح ام مي دمند


عشق !... اي خورشيد آزادي! تماشا كن مرا
دانه دانه حلقه هاي بردگي تا بگسلند

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

قرارهای بیقرار

 

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار، ابر بهاری، ببار، کافی نیست 

 

   چنین که یخ زده تقویم ها هر روز

  هزار بار بیاید بهار کافی نیست

 

    به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند

   برای کشتن حلاج دار کافی نیست 

 

    گل سپیده به دشت سپید می روید

 سپید بختی این روزگار کافی نیست

 

   خودت بخواه که این روزگار سر برسد

  دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

 

زیارت

مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آيينه خيره شد به من و من به‌ آيينه
آن قدر خيره شد که تبسم شروع شد

خورشيد ذره‌بين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد

وقتي نسيم آه من از شيشه‌ها گذشت
بي‌تابي مزارع گندم شروع شد

موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يک
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگويم که ماجرا
از ربناي رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پايان گرفت کار
تا گفتم السلام عليکم ... شروع شد

 

بیم فرو ریختن

 بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

 

نگرانی

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

 

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

 

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

 

این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

 ( فایل صوتی موجود است )


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

چشمی کنار پنجره ی انتظار

ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
 
در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو


 
نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
 
نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو


جانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است
 
آن آشنای ره که بود پرده دار کو


ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
 
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو


ای بس بسنم که بر سر ما رفت و کس نگفت
 
آن پیک ره شناس حکایت گزار کو


 
چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
 
آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو


 
ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
 
افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو


یک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی
 
چشمی کنار پنجره ی انتظار کو


 خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت
ای سایه ! های های لب جویبار کن

 

آواز بلند

 وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
 
تا با تو بگویم غم شب های جدایی


 
بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
 
من عودم و از سوختنم نیست رهایی


 تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
 
بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی


با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
 
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی


عمری ست که ما منتظر باد صباییم
 
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی


 
ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
 
بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی


 
افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
 
در اینه ات دید و ندانست کجایی


 
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
 
بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی


 
در آینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی

 
بینی که دری از تو به روی توگشایند

 
هر در که براین خانه ی آیینه گشایی


چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
 
خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

( فایل صوتی با صدای هادی گرسویی موجود است)

 

ای تو همیشه در میان!

نامدگان و رفتگان، از دو کرانه زمان
سوی تو می‌دوند، هان! ای تو همیشه در میان

در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ
بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان


ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای
هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان

 
مست نیاز من شدی، پرده ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی، آمدن تو شد جهان


آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان

پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم!
آمدنت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان...

 

روشن گویا

 دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
 
محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم


 
تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم
 
هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم

 
 
خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم

 
 
زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم


 
گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
 
زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم


 
با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم


 
او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست
 
ماییم که در پای وی افتاده چو موریم


 
آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست
 
ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم 
 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان
.: Weblog Themes By Blog Skin :.