شعر انتظار
شعر انتظار در ادبیات ایران
حقیقت

آفتابگردان های شهر

همه از آفتاب روی گردانند

از آن روی که روی تو را

گرداننده ی آفتاب یافته اند


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

غیبت

من فکر می کنم در غیاب ِ تو

همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !

همه ی ِ پنجره ها بسته است !

وقتی که تو نیستی

من هم

تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام ! 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

 فقط بیا...

 

ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا

ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا

 

از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد

یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا

 

ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت

گاوی خدایی می‌کند از سینه سینا بیا

 

رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم

در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا

 

چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت

زان طره‌ای اندرهمت ای سر ارسلنا بیا

 

خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق

ای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا

 

ای جان تو و جان‌ها چو تن بی‌جان چه ارزد خود بدن

دل داده‌ام دیر است من تا جان دهم جانا بیا

 

تا برده‌ای دل را گرو شد کشت جانم در درو

اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا

 

ای تو دوا و چاره‌ام نور دل صدپاره‌ام

اندر دل بیچاره‌ام چون غیر تو شد لا بیا

 

نشناختم قدر تو من تا چرخ می‌گوید ز فن

دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا

 

ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت

کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا

 

ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا

ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا

 

مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین

تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا

 

بی تو به سر نمی شود

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

 

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

 

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

 

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

 

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

 

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

 یوسف گمگشته

 

یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان

تا طربخانه کنی بیت حزن بازرسان

 

ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف

این زمان یوسف من نیز به من بازرسان

 

رونقی بی گل خندان به چمن بازنماند

یارب آن نوگل خندان به چمن بازرسان

 

از غم غربتش آزرده خدایا مپسند

آن سفرکرده ما را به وطن بازرسان

 

ای صبا گر به پریشانی من بخشائی

تاری از طره آن عهدشکن بازرسان

 

شهریار این در شهوار به در بار امیر

تا فشاند فلکت عقد پرن بازرسان

 

 

زکات زندگی

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست

روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست

 

متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست

 

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

 

نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

 

ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست

 

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست

 

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه

سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست

 

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند

این هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردنست

 

عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبه لطف اله کردنست

 

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

 

بوسه تو به کام من کوه نورد تشنه را

کوزه آب زندگی توشه راه کردنست

 

خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

 

وحشی شکار

تا کی در انتظار گذاری به زاریم

باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم

 

دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز

جان سوز بود شرح سیه روزگاریم

 

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سرسازگاریم

 

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داریم

 

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر شیوه وحشی شکاریم

 

شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساریم


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

چشم تو

 ای از بهشت باز دری پیش چشم تو!

افسانه ای ست حور و پری پیش چشم تو

 

صورتگران چین همه انگار خوانده اند

زیباشناسی نظری پیش چشم تو

 

باید به جای نرگس و مستی بیاوریم

تصویرهای تازه تری پیش چشم تو

 

"زین آتش نهفته که در سینه ی من است"

خورشید، شعله... نه. شرری پیش چشم تو

 

هرشب ز چشم تو نظری چشم داشتیم

دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟

 

چیزی نداشتم که کنم پیشکش، به جز

دیوان شعر مختصری پیش چشم تو

 

 

حیران چشمت

 ای حُسن یوسف دکمه ی پیراهن تو

دل می شکوفد گل به گل از دامن تو

 

 جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست

گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو

 

 آغاز فروردین چشمت ، مشهد من

شیراز من ، اردیبهشت دامن تو

 

هر اصفهانِ ابرویت نصف جهانم

خرمای خوزستانِ من خندیدن تو

 

من جز برای تو ، نمی خواهم خودم را

ای از همه من های من بهتر ، منِ تو

 

هرچیز و هر کس رو به سویی در نمازند

ای چشم های من ، نمازِ دیدنِ تو !

 

حیران و سرگردان چشمت تا ابد باد

منظومه ی دل بر مدار روشنِ تو...


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

انتظار رمضان

 

بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت
خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت

شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان
دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت

خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار
چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت

واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را
ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت

جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن
رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت

ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟
مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت

حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن
عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت

خـانـه ي عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟
در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت

حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن
جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

به شیوه ی غزل

 

به شیوه ی غزل اما سپید می آید

صدای جوشش شعری جدید می آید

 

چه آتشی غم تو باز زیرسر دارد

که باغ شعرٍ تر از آن پدید می آید

 

دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم

مگر زخطّه ی چشمت شهید می آید؟

 

نفس نفس به امید تو عمر می گذرد

امید می رود آری ، امید می آید

 

برای درد دل تو مفید نیست کسی

وگرنه نامه برای مفید می آید

 

مردّدم که تو با عید می رسی از راه

و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

 

کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست

کسی است حق که در آن بی کلید می آید

 

و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:

چقدر بر تن کعبه سفید می آید

 

 

 

دفتر دلتنگی

 

دیگر به خلوت های من یک نم نمی باری

در دفتر دلتنگی ام شعری نمی کاری

...

 

لحن سکوتت در دلم هر روز یک جور است

قهری؟...نه؟...دلگیری؟...نه؟...آقا! دوستم داری؟

 

من – بی تعارف- هستی ام را از شما دارم

آقا خلاصه مطلبی ؛ فرمایشی ؛ کاری...

 

من خوانده ام دربارتان یک خیمه ی سادَه ست

جایی در آن دارند شاعرهای درباری؟

...

اما من و این رتبه و این منزلت ... هرگز

اما تو و این بخشش و این مرحمت... آری

 

توفیق دادی یک غزل هم صحبتت باشم

از بس که گل هستی و رو دادی به هر خاری

 

تنفس

خزان ز راه می رسد ، جوانه پیر می شود

نَفَس چه زود می رود ، بیا که دیر می شود

 

شب است و باد می وزد ، چگونه صبح می کنی؟

دلم چه شور می زند ؛ به غم اسیر می شود

 

چه راه ها که بی عبور تو غبار می خورد

چه دشت ها که بی حضور تو کویر می شود

 

همیشه در تخیلم ز شوقِ وصل ، خُــــرّمم

نگو ز هجر با دلم ، بهانه گیر می شود

 

اگر نیایی ای بهار آرزوی فاطمه !

مرام تازیانه خدشه ناپذیر می شود

 

که گفت زود می رسی ؟ "چه دیر زود می شود!"

نَفَس نمانده زود باش ! بیا که دیر می شود...

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

 

آفتابگردان

 

تقدیم به خورشید جهانتاب نرگس

 

می خواستم آفتابگردان تو باشم.

می خواستم ساعتم را به وقت تو تنظیم کنم؛

روزم را با آفتاب روی تو آغاز نمایم و شب را به انتظار طلوع تو به سر برم.

می خواستم رد عبور تو را دنبال نمایم تا لحظه لحظۀ حضورت را بسرایم.

می خواستم تو  آفتاب من باشی و من آفتابگردان تو باشم.

 

تو آفتاب من شدی

من آفتابگردان تو نه.

من گرد دل خود گشتم

                            و آفتاب حضورت در میان آسمان ابری دلم گم شد..

 

تو آفتاب من شدی

تو آفتاب همه ای.

کاش مثل همۀ آفتابگردان ها

                        دل من هم به دنبال آفتاب می د وید.

کاش چشمان من هم

                      رد آفتاب را در آسمان گم نمی کرد.

کاش دل آفتابگردم ریشه در زمین نداشت.

کاش تکلیف دلم روشن بود.

 

ای همیشه آفتاب

می خواهم با دعایت

گل همیشه آفتابگردان تو باشم.


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

عصر جدید

 

ما

در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیایید

در عصر قاطعیت تردید

عصر جد ید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال, یقینی نیست

 

 

اما من

بی نام تو

         حتی

               یک لحظه احتمال ندارم

 

 

چشمان تو

عین الیقین من

قطعیت نگاه تو

             دین من است

 

 

 

من از تو ناگزیرم

من

بی نام ناگزیر تو می میرم


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

طلوع صبح بهار

تويي كه در نفست مي‌وزد شميم بهار

بيا به كوچه ما، عطر نرگسانه بيار

 

تو جاودانه‌‌تر از حس آفتاب و درخت

تو عاشقانه‌تر از شوق آب و شاليزار

 

 

براي از تو سرودن بهانه لازم نيست

حكايت نفس است و حلاوت تكرار

 

چه عطري از تو در آفاق من پراكنده ست

كه شعر، مست شده، واژه را نمانده قرار

 

چقدر شعر من از واژه "تو" لبريز است

چقدر ذوق من از انتظار تو سرشار

 

چقدر بي تو نفس مي‌كشم؛ دريغ از من

چقدر خسته ام از اين هواي تيره و تار

 

چه مي‌شود كه بيايي؟، چقدر رويايي است

در اين سياه زمستان، طلوع صبح بهار


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

بهارنیست

احساس میکنم که نباشی بهار نیست

شعری میان دفتر این روزگار نیست

 

معطوف میشود به شما حس واژه ها

آقا خودت بگو مگر این افتخار نیست؟

 

من با سروده های همه شرط بسته ام

بیتی بدون نام شما ماندگار نیست

 

سین سلام سفره ی تحویل سال نو

معنای این قصیده مگر انتظار نیست؟

 

روزی ظهور میکنی و میرسد بهار

اما به ماه وسال و زمان اعتبار نیست

 

تقویم هم به گفته ام اقرار میکند

سوگند میخورد که نباشی بهار نیست


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

 

مهدی بیا مهدی بیا مهدی بیا

 

 

گل با صفاست اما بی تو صفا ندارد

 

گر بر رخت نخندد در باغ جا ندارد

 

 

پیش تو ماه و باید رخ بر زمین بساید

 

بی پرده گر بر آید شرم وحیا ندارد

 

 

ای وصل تو شکیبم، ای چشم تو طبیبم

 

باز آ که درد هجران بی تو دوا ندارد

 

 

فریاد بی صدایم در سینه حبس گشته

 

از بس که ناله کردم آهم صدا ندارد

 

 

گفتم که در کنارت، جان را کنم نثارت

 

تیغ از تو گردن از من، چون و چرا ندارد

 

 

هرکس تو را ندارد جز بی کسی چه دارد

 

جز بی کسی چه دارد هرکس تو را ندارد

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

بدون تو

 

این لحظه‌ها قیامت عظمای چیستند؟

چون آیه‌های واقعه هستند و نیستند

 

این لحظه‌ها که بی‌تو سراسیمه می‌دوند

ای کاش این دقایق آخر بایستند

 

یا لااقل برای کسی بازگو کنند

چشمان بی‌قرار‌ِ که را می‌گریستند

 

این چرخ چرخهای مداوم برای کیست؟

تب‌‌‌‌دار می‌وزند، مگر شعله زیستند؟

 

تب‌دار می‌وزند، سرآسیمه می‌دوند

در جست‌وجوی روشن چشمان کیستند؟

 

یک روز سرد: جمعة ی دیگر بدون تو

ای کاش این دقایق بی‌تو بایستند

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

بهار گمشده

 

با چتر آبی ات به خیابان که آمدی

حتماً بگو به ابر، به باران که آمدی

 

نم نم بیا به سمت قراری که در من است

از امتداد خیس درختان که آمدی

 

امروز روز خوب من و روز خوب توست

با خنده روئیت بنمایان که آمدی

 

فواره های یخ زده یک باره وا شدند

تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

 

شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو

مانند ماه تا لب ایوان که آمدی

 

زیبایی رها شده در شعرهای من!

شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

 

پیش از شما خلاصه بگویم ادامه ام

نه احتمال داشت نه امکان که آمدی

 

گنجشک ها ورود تو را جار می زنند

آه ای بهار گمشده... ای آن که آمدی 

    

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

غزل انتظار

 

فروغ بخش شب انتظار، آمدنی ست

نگار، آمدنی غمگسار، آمدنی ست

 

به خاک کوچه دیدار آب می پاشند

بخوان ترانه شادی که یار آمدنی ست

 

ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد!

مترس از شب یلدا! بهار آمدنی ست

 

صدای شیهه رخش ظهور می آید

خبر دهید به یاران: سوار آمدنی ست

 

بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند

یگانه فاتح این کوهسار، آمدنی ست

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

بی تو ....

 

دو شهر مانده به آواز قاصدک بی تو

شمارگان غزل می خورد محک بی تو

 

چقدر واژه هرگز نگفته می ماند

به روی وصله دستان پر ترک بی تو

 

تو از نهایت آن شهر بوسه می آیی

قسم به شاعری بال شاپرک بی تو

 

من آسمان بدون تو را نمی خواهم

قطار حوصله ها هم بدون شک بی تو

 

شبیه نقطه ی کوری در آخر قصه

شبیه دود چراغ دو مردمک بی تو

 

که از نجابت هر ساله ات چه می فهمند

هزار و یکصدوهفتادوکم کمک بی تو

 

تمام بچگیم را به دست می گیرند

کشیده بغض جهان را به نی لبک بی تو

 

زمین به دور خودش بی نتیجه می چرخد

و روی زخم تنش می زند نمک بی تو

 

نگاه یخ زده اش را به جمعه می دوزد

دو شهر مانده به آواز قاصدک بی تو

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

 آهوی مشکین ختن

 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان  

وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان 

 

دل آزرده ما را به نسیمی بنواز  

یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان 

 

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند  

یار مه روی مرا نیز به من بازرسان 

 

دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد  

یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان 

 

برو ای طایر میمون همایون آثار  

پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان 

 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات  

بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان 

 

آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب

 به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان 

 

غایب از نظر

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

 

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

 

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت

 

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

 

خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب

بیمار بازپرس که در انتظارمت

 

صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

 

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

 

می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت

 

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل

در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

 

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست

فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

تمام ثانیه ها


دلی که تنگ تواست و هوای تو دارد
بگو تو فاصله ها را چگونه بردارد؟


عنان خویش سپرده دلم به دستانت
امین تر از تو نباشد به اوش بسپارد


ز دل صدای غریبی به گوش می آید
هجوم بی کسی او را کنون می آزارد


کشیده نقش نگاهت دلم به سینه ی خود
دوچشم تر بکشد او به راه بگذارد


رسیده به آخر نفس ، دوباره دلم
تمام ثانیه ها را چقدر بشمارد؟


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

تا هنوز 

 

ای انتظار جاری ده قرن تا هنوز

بی تو غروب می شود این روزها هنوز

 

اما هنوز چشم جهانی به راه توست

این جمعه آه می رسی از راه یا هنوز...؟

 

با اشتیاق رویت تو رو به آسمان

هر چشم خیره است ولی ابرها هنوز...

 

باران پاک رحمتی و خاک می کشد

هر لحظه انتظار نزول تو را هنوز

 

تو وعده ی خدایی و جاری است یاد تو

در خواهش مکرر هر ربنا هنوز

 

در انتظار جمعه ی تو ندبه می کند

ناحیه ی مقدسه ی کربلا هنوز

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان

یوسف کنعانی

 

مهمان نگاهم شو، دریک شب رویایی

بگشای به روی من، یک پنجره زیبایی

 

فانوس نگاهم را آویخته ام بر در

من منتظرم زیرا،گفتند:"تو می آیی"

 

بی تاب تر از موجم، بی خواب تر از دریا

من مانده ام و یادت با یک شب یلدایی

 

تا عابر چشمانت، ره گم نکند در شب

بر کوچه بتابان نور، ای ماه تماشایی

 

از پهنه ی چشمانت، موج آمد ودل را برد

آری شده ام اینک...دریایی دریایی

 

تو رفتی و با لیلی، همراه شدی در عشق

من مانده ام مجنون، با یک دل صحرایی

 


نوشته شده در تاريخ توسط آفتابگردان
.: Weblog Themes By Blog Skin :.